با عرض سلام وادب خدمت شما دوستان عزیزم این وب یک وب گروهی است که با همکاری دوستان عزیزم می خواهیم یک دنیای ارتباط خود با شما باشیم و بعضی از چیزهای که برای یک وب نویس و یک فرد مفید است در سیدا قرار دهیم همینجا از کسانی که دوست دارن در جم زیبا و خوب ما باشند دعوت میشود که در قسمت نظرها خود را معرفی کنند و با شناختی که پیدا می کنیم اورا به عنوان یک همکار و نویسند در سیدا مشاهده کنیم دوستدار همه دوستان
معشوق من با آن تن برهنه بی شرم بر ساق های نیرومندش چون مرگ ایستاد
طرح مسئله معشوق در شعر فروغ از دو نظر حائز اهمیت است؛ نخست این که او برای نخستین بار معشوق مرد را به صورت محسوسی در شعر فارسی وارد کرد. قبل از او معشوق شعر فارسی معمولا زن است و اگر مرد هم باشد (معشوق مذکر شعر سبک خراسانی، یا مکتب وقوع) مردی است که در مقام معشوق زن توصیف شده است. در شعر زنانی چون رابعه و مهستی هم معشوق مرد چهره روشن و مشخصی ندارد و چندان قابل تشخیص از معشوق کلی شعر فارسی نیست. به هر حال فروغ بیش و صریح تر از دیگران از چهره معشوق مردی زمینی سخن گفته است و از این رو زمانی این وجه تازه شعر او، سر و صداهائی برانگیخت. دوم این که فروغ زمانی خواست به این معشوق فردیت بخشد، حال آنکه معشوق در شعر فارسی مانند انسان شرقی، یک موجود جمعی است نه فردی، هویت مشخصی ندارد و ایجاد عکس العمل نمیکند.
و اینک این دو مورد را به اختصار توضیح میدهیم:
۱- معشوق مرد زمینی در شعر فروغ همه جا سخن از عشق طبیعی و زمینی اما متعالی است و بدیهی است که معشوق یک زن ، باید مرد باشد.هر چه از اشعار اولیه فروغ دورتر شویم ، بیان او از این معشوق سخته تر و خود معشوق متعالی تر است.این معشوق گاهی پسران نوجوان خاطرات دوران کودکی و نوجوانی هستند و گاهی مردی که فروغ او را دوست دارد و چهره متعالی ئی از او ترسیم میکند و گاهی چهره بسیار مبهمیکه وقتی در زندگی او حضور داشته و بعد ها کنار رفته است و شاعر هم از او نفرت دارد و هم هنوز او را دوست دارد و معمولا از او با لفظ «دست ها» یاد میکند، همان مردی که در «ایمان بیاوریم» از او سخن گفته است و اینک از هر سه مورد نمونهیی ذکر میکنیم:
((کوچه یی هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را باد با خود برد. « تولدی دیگر »
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد مردی که رشته های آبی رگ هایش مانند مار های مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند - سلام - سلام و من به جفت گیری گل ها میاندیشم... چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت زنده نبوده است... چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی... و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق میبردی... شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد... « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد »
...معشوق من گوئی زنسل های فراموش گشته است گوئی که تاتاری در انتهای چشمانش پیوسته در کمین سواری است گوئی که بربری در برق پر طراوت دندان هایش مجذوب خون گرم شکاری است معشوق من همچون طبیعت مفهوم ناگزیر صریحی دارد او وحشیانه آزادست مانند یک غریزه سالم در عمق یک جزیره نامسکون او مردی است از قرون گذشته یاد آور اصالت زیبائی معشوق من انسان ساده یی است انسان ساده یی که من او را در سرزمین شوم عجایب چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت پنهان نموده ام « معشوق من »))
فروغ صادقانه در مقابل این معشوق، عکس العمل های زنانه دارد. به هر حال این وجه از شعر او در ادب فارسی کاملا تازگی دارد. نمیدانم کسانی که در مقابل این جنبه از شعر او حساسند آیا همین حساسیت را در مقابل توصیفات شاعران مرد از معشوق زن نیز دارند؟ یحتمل در مخیله آنان عشق و عاشقی فقط مربوط به مردان است!
۲- معشوق فردی معشوق در شعر فارسی عموما چهره یی مبهم و غیر مشخص دارد، یعنی مفهومیکلی است. غالبا معشوق موجودی روحانی و آسمانی است و اگر زمینی هم باشد چه متعالی و چه غیر متعالی شناخته نیست. اما معشوق فردی در ادبیات عرب سابقه داشته است و اسم عرائس الشعر یا معاشیق الشعر، معلوم است. معشوق تعدادی از شاعران عرب را میشناسیم و در شعر فارسی هم آمده است مثل عُنَیزَه که معشوق امرو القیس بوده است یا لیلی که معشوق مجنون بوده است و یا عزّه که معشوق کُثَّیر بوده است. شمس قیس در فرق تشبیب و نسیب مینویسد: «و تشبیب غزلی باشد که صورت واقعه و حسب حال شاعر بود، چنان که شعرا عرب چون کُثَّیر و قیس ذریح و مجنون بنی عامر و امثال ایشان که هر یک را با زنی تعلق قلبی بوده است و آن چه گفته اند عین واقعه و صورت حال ایشان است.» اما در شعر فارسی این مورد پسند شعرا قرار نگرفت و لذا شمس قیس در ادامه مطلب فوق مینویسد: «الا آن که بیشتر شعرای مفلق بدین فرق التفات ننموده اند و هر غزل که در اول قصاید بر مقصود شعر تقدیم افتد از شرح محنت ایام و شکایت فراق و وصف دمن و اطلال و نعت ریاح و ازهار و غیر آن، آن را نسیب و تشبیب خوانده اند.» مضحک این است که در قرن دهم که در مکتب وقوع بنا را به قول خود بر حقیقت گوئی نهاده بودند و علی القاعده باید از معشوق زن حقیقی سخن گویند، از معشوق مرد حقیقی سخن گفتند زیرا سخن گفتن از زن خطرناک بود. محتشم کاشانی از شاعران معروف این مکتب در « رساله جلالیه » ۶۴ غزل درباره شاطر جلال سروده است که همه او را در کاشان میشناختند. به هر حال انسان امروزی رو به سوی فردیت individuality دارد و از این رو تمایل به طرح معشوق فردی گاهی در شعر معاصر دیده میشود. اسم یکی از کتاب های شعر شاملو «آیدا در آینه» است و فروغ تولدی دیگر را به ابراهیم گلستان تقدیم کرده است. اما فروغ به طور کلی در سنت شعر فارسی حرکت کرده است و حتی چهره معشوق فردی هم در شعر او کلی و عمومی است:
((همه هستی من آیه تاریکی است که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم، آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم)) « تولدی دیگر »
معشوق در شعر فروغ هم نهایة معشوقی متعالی و روحانی است که میتواند معشوق هر کس دیگری هم باشد. او نیز در مجموع از اسطوره گفته است نه از چهره (portrait). بدین ترتیب در شعر فارسی همواره با تیپ عاشق و تیپ معشوق مواجهیم نه با فرد عاشق یا معشوق. منتها فروغ در این دو تیپ به مقتضای عصر خود و بینش زمانه خود دخل و تصرفی قابل تامل کرده است و تا حدودی بینش و شخصیت فردی را در آن راه داده است و این از یکنواختی و تکراری بودن شعر عاشقانه فارسی کاسته است
دانلود لحظه دیدار نزدیک هست (با صدای مهدی اخوان ثالث)
شعری از مهدی اخوان ثالث .حماسه سرای اواخر قرن بیستم .دنباله روی فردوسی حماسه ساز ،اما حماسه ای از شکست. «لیک بی مرگ است دقیانوس وای،وای،افسوس» واما شعر آن زنده یاد
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد ،دلم، دستم باز گوئی در جهان دیگری هستم.
های!نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ! های،نپریشی صفای زلفکم را دست ! وآبرویم را نریزی ، دل ! ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است.
ز چشمی که چون چشمه آرزو پر آشوب و افسونگر و دل رباست به سوی من آید نگاهی ز دور نگاهی که با جان من آشناست تو گویی که بر پشت برق نگاه نشانیده امواج شوق و امید که باز این دل مرده جانی گرفت سراسیمه گردید و در خون تپید نگاهی سبک بال تر از نسیم روان بخش و جان پرور و دل فروز برآرد ز خاکستر عشق من شراری که گرم است و روشن هنوز یکی نغمه جوشد هماغوش ناز در آن پرفسون چشم راز آشیان تو گویی نهفته ست در آن دو چشم نواهای خاموش سرگشتگان ز چشمی که نتوانم آن را شناخت به سویم فرستاده آید نگاه تو گویی که آن نغمه موسیقی ست که خاموش مانده ست از دیرگاه از آن دور این یار بیگانه کیست ؟ که دزدیده در روی من بنگرد چو مهتاب پاییز غمگین و سرد که بر روی زرد چمن بنگرد به سوی من آید نگاهی ز دور ز چشمی که چون چشمه آرزوست قدم می نهم پیش اندیشناک خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست
ديد موسي يك شباني رابه راه كوهمي گفت اي خدا واي اله توكجايي تا شوم من چاكرت چارقت دوزم كنم شانه سرت دستك بوسم بمالم پايكت وقت خواب آيد بروبم جايكت اي فداي توهمه بزهاي من اي به يادت هي هي وهي هاي من
در عمق کابوسهايم آنجا که فرو می افتم از بلنديها تنها تويی که در دستهای مادر تجلی می کنی و هراس از دلم می زدايی ... من به دستهای پنهانت بوسه می زنم و مؤمنانه دل به تو می سپارم به من بگو باش تا باشم به من بگو بمير تا بميرم ...
آی که چقدر تو رو دوست دارم و میمیرم واسه تو، تو همیشه تو قلبمی میمیرم واسه ی چشمهای قشنگت بگو، بگو، بگو دوسم داری دیگه نگو نمیای که میمیرم وقتی که نیستی بهونه میگیرم بازی نکن با دلم که میمیره بیا که دلم پیش قلب تو گیره نکنه که دیوونه شی به عشق من شک کنی نکنه بی وفا شی بخوای منو ترک کنی نکنه می خوای بری بازم می خوای بد بشی شاید واست عادی شدم می خوای ازم رد بشی
تو رو خدا وقتی میام نگو دیگه دیره نگو که دلت یه جای دیگه ای اسیره نگو نمیشناسی تو دیگه رنگ صدامو نگو نمی فهمی دیگه معنی حرفاموووو
آی که چقدر تو رو دوست دارم و میمیرم واسه تو، تو همیشه تو قلبمی میمیرم واسه ی چشمهای قشنگت بگو، بگو، بگو دوسم داری دیگه نگو نمیای که میمیرم وقتی که نیستی بهونه میگیرم بازی نکن با دلم که میمیره بیا که دلم پیش قلب تو گیره نکنه که دیوونه شی به عشق من شک کنی نکنه بی وفا شی بخوای منو ترک کنی نکنه می خوای بری بازم می خوای بد بشی شاید واست عادی شدم می خوای ازم رد بشی
تو رو خدا وقتی میام نگو دیگه دیره نگو که دلت یه جای دیگه ای اسیره نگو نمیشناسی تو دیگه رنگ صدامو نگو نمی فهمی دیگه معنی حرفاموووو