بر اساس ماجرای سفر: بابک و خانواده اش
وقتی زنم کتایون به اداره ام تلفن زد و گفت: امشب خواهرم سپیده دعوتمان کرده است زودتر بیا!
حالم گرفته شد . اصلا حوصله با جناقم را نداشتم . یکریز حرف میزد و پز چیزهای نداشته اش را میداد. تند تند سیگار می کشید و ملاحظه کسی را نمی کرد . - نمی شود من نیایم؟
کتایون با ناراحتی گفت: - بازی در نیار سلیمان .دفعه قبل که نیامدی سپیده و فرشید خیلی بهشان بر خورد. چاره ای نبود. قول دادم که یک ساعت زودتر از حد معمول به خانه بروم تا به صرف شام و پز و پر حرفی و افده ! خودم را آماده کنم. ساعت هشت شب به خانه با جناقم رسیدیم. با ربد و شامبر راه راهی که پوشیده بود به استقبالمان امد و گفت : - چه عجب سلیمان خان . خوب شد که آمدی. امشب کلی حرفهای تازه دارم.
می دانستم که دوباره می خواهد پز برادرش و زندگی او در آمریکا را بدهد . حدسم درست بود . سیگاری روشن کرد و بدون مقدمه گفت :
- من که تصمیم گرفته ام خانه و زندگی ام را بفروشم و بروم پیش برادرم . او در ایالت جورجیا زندگی می کند و خیلی احساس راحتی میکند . زندگی در اینجا وقت تلف کردن است.
آن شب یکی از همسایگان فرشید هم دعوت بود که خدا پدرش را بیامرزد که گاهی توی حرف فرشید می پرید و نمی گذاشت پر حرفی کند.
آقای داودی که از چهار سال قبل همسایه فرشید بود. پرسید:-
تو چه چیزی از امریکا می دانی؟ این طور ها هم که می گویی زندگی در انجا راحت نیست بخصوص برای یک غریبه.
فرشید شانه های پت و پهنش را بالا انداخت و گفت: - برادرم فرشاد که جز خوبی چیزی نمی گوید. مگر می شود امریکا بد باشد؟ هر که به انجا رفته بار خودش رابسته.
زن اقای داودی گفت: - زندگی که همه اش مادیات نیست . انهایی که به امریکا یا غرب میروند. از لحاظ معنوی و فرهنگی دچار خلا می شوند. اقای داودی حرف را ازدست زنش گرفت و گفت:- یکی از دوستانم که چند سال قبل به امریکا رفته بود . پارسال برگشته است . او چیزهای عجیب و غریبی از انجا تعریف می کند. کتایون که همیبشه عشق رفتن به امریکا را داشت گفت: - به هر حال هر کسی از زاویه دید خودش یک چیزی را می بیند. فرشید که احساس می کرد یک یار پیدا شده است گفت:-
- این همه ایالت در امریکا وجود دارد .به هر حال یک جای خوب و امن در ان پیدا میشود . امریکا بعد از کانادا و چین سومین کشور بزرگ دنیاست و حدود ۵/۹ میلیون کیلومتر مربع مساحت دارد . کشور پیشرفته ای است . انهایی که به انجا رفته اند خوشبختی را حس کرده اند.
اقای داودی سرش را تکان داد و گفت :- بله من می دانم که امریکا جمعا ۵۰ ایالت دارد و الاسکا و هاوایی دو ایالت اخری ان هستند که به ترتیب در سالهای ۱۹۵۹ و ۱۹۶۰ به این کشور پیوستند اما این چه چیزی را ثابت میکند؟
زنم کتایون اخمی کرد و گفت: - اقای داودی چرا اینقدر ایه یا س می خوانید؟ من کم کم دارم سلیمان را راضی میکنم که اجازه بدهد من و دخترم مدتی ساکن امریکا بشویم و اگر اوضاع مناسب بود او هم پشت سرمان بیاید. حرفهای شما ته دل را خالی می کند .
زن اقای داودی گفت: - اگر شما می دانستید که دوست شوهرم که تازه از انجا برگشته چه بلایی سرش امده به این راحتی حرف از رفتن به امریکا نمی زدید. اقای داودی به علامت تایید سرش را تکان داد و گفت: - زندگی اش نابود شد . بیچاره خودش نمی خواست برود . زنش انقدر غر زد و تهدیدش کرد که کتایون پایین لب خود را گزدید و گفت: - یعنی منظورتان این است که اگر فردا اتفاقی برای من و دخترم بیفتد . من مقصرم؟ سپیده که همش توی اشپز خانه بود با صدای بلند گفت:- بفرمایید سر میز شام . بقیه حرفها باشد برای بعد از غذا .
شام که خوردیم با کنجکاوی و اشتیاق زاید الوصفی از اقای داودی خواستم سرگذشت دوستش را تعریف کند و او با روی گشاده پذیرفت. فرشید و کتایون هر دو حرص می خوردند . اقای داودی سیبی پوست کند و در حالی که یک قاچ ان را در دهانش می گذاشت گفت: - دوستم بابک اهل کار و زندگی بود . در یک اداره خصوصی کار می کرد و در امد خوبی داشت و به قول معروف سرش به تنش می ارزید. من او را از دوران دبیرستان میشناختم . یک روز کلافه و بی حوصله به محل کارم امد و گفت:- زنم خونم را شیشه کرده....... همه اش می گوید برویم امریکا. اخر یکی نیست به او بگوید مگر انجا چه خبر است ...... من نمی خواهم دختر چهارده ساله ام در ان محیط بزرگ شود.
- دخترت چه می گوید؟- متا سفنه او هم طر فدار مادرش است . نمیدانم چه خاکی به سرم بریزم . تهدید کرده اگر به خواسته اش عمل نکنم . طلاق می گیرد و با دخترم به امریکا میرود. - خب مدتی برو به انجا شاید وضعت بهتر از اینی که هست بشود.
اهی کشید وگفت: - چه می گویی داودی ؟ توی تهران باید چهار چشمی مواظب دخترم باشم ان وقت انجا چطور امن تر از اینجا خواهد بود؟ توی این یک سال که زنم حرف از رفتن می زند کلی درباره امریکا تحقیق کردام . امر جرم و خلاف و جنایت در این کشور به ظاهر متمدن خیلی وحشتناک و بالاست . در بسیاری از شهر های انجا امار جرم و جنایت بیشتر از کشورهای دیگر بخصوص اروپای غربی است . بیشتر از دویست میلیون قبضه اسلحه در دست مردم است . نفس عمیقی کشیدم و ..- می دانم امریکایی ها اکثرا طرفدار قانون مالکیت اسلحه اند و مثل نقل و نبات توی خانه ها شان اسلحه دارند. بدبختی این است که بعضی از انها طرز استفاده از اسلحه را بلد نیستند و گاهی به جای شلیک به دزد و مهاجم خود به یک عابر بی گناه شلیک می کنند!.
بابک دستی به پیشانی بلندش کشید و گفت: - پسر دایی ام که در واشنگتن دی سی زندگی می کند می گوید طبق اماری که خود امریکایی ها داده اند احتمال استفاده از اسلحه برای کشتن اعضای خانواده یک دوست یا اشنا چهل برابر بیشتر از استفاده ان برای مقابله با متجاوزان است. ان روز من و بابک حرف زدیم و قرار شد که او زیر بار این سفر نرود اما چند وقت بعد برای خدا حافظی امد و گفت: - حریف زنم نشدم .مجبورم بروم . همه چیز را فروخته ام . از کارم استعفا داده ام . او رفت و من تا پارسال هیچ خبری از او نداشتم . اما یک روز به دیدنم امد . فکر کردم برای چند روز به ایران برگشته است . اما قیافه اش خیلی گرفته و در هم بود انگار بیست سال پیر شده بود .
- چی شده بابک؟ ناگهان زد زیر گریه : - همه چیزم را ازدست دادم.... - یعنی چه ؟ زن و دخترت کجا هستند؟ - بر گشته ایم . دستد از پا درازتر به ایران امده ایم . کاش قلم پایمان می شکست و به امریکا نمی رفتیم.
- تعریف می کنی چی شده یا نه؟ استکام چای را که مقابلش گذاشته بودم . لاجرعه سر کشید و گفت: - وقتی به امریکا رفتیم . پسر دایی ام گفت یکی از شهر های کوچک ایالت کالیفرنیا را برای سکونت انتخاب کنیم . گفت شهر های کوچک برای زندگی بهتر است و در شهرهای بزرگتر بخصوص مرکز شهر ها جرم و جنایت بالاست . اما زنم قبول نکرد . گفت باید در لس انجلس ساکن شویم تا بتواند به کاباره ایرانی ها برود و خواننده های محبوبش را از نزدیک ببیند . در انجا هم به تحقیقاتم ادامه دادم . با چند ایرانی انسان و خوب دوست شدم . انها خیلی راهنمایی ام کردند و گفتند هرگز با کسی درگیر نشوم .چون در هر خانه ای حداقل یک اسلحه پیدا میشود . خنده دار این بود که کودکان هم با خودشان اسلحه به مدرسه می بردند. دخترم می گفت بیشتر بچه های کلاسشان مسلح اند. شبها کابوس می دیدم. جالب است که انجمن اسلحه امریکا ان ار ا . همچنان اصرار دارد که هیچ ارتباطی بین داشتن اسلحه و و قوع جرم و جنایت و جود ندارد. در حالی که وفور اسلحه باعث شده که کودکان هشت نه ساله هم به روی یکدیگر اسلحه بکشند ! یکی از دوستانم سفارش کرد به زنت بگو تنهایی برای سوار شدن اتومبیل کنار خیابان نا یستد بخصوص در جاهای خلوت و شبها . چون امار تجاوز به زنان در امریکا بی نهایت بالاست و البته امریکایی ها از ترس ابروریزی هر گز امار واقعی این تجاوزها را منتشر نمی کنند . او می گفت همیشه توی جیب خودت و زنت و دخترت - سی چهل دلار بگذار تا اگر به تور دزدها خوردید
این مقدار پول را بردارند و به خدتان کاری نداشته باشند . در امریکا به این مقدار پول می گویند "پول دزد"
او تاکید کرد هرگز از اسپری های مختلف برای فراری دادن دزدها استفاده نکنید . چون ممکن است انها را تحریک و عصبانی کند و ناگهان به سویتان شلیک کنند . استفاده از اسپری فلفل فقط در ایالت فلوریدا قانونی است . یادتان باشد حتی المقدور دم غروب به خانه بر گردید.
بابک چشمهایش را پاک کرد و گفت:- به هر حال ما خیلی احتیاط میکردیم . حالا خود زن و دخترم هم فهمیده بودند که فضا و جامعه امریکا چقدر نا امن است و اگر مواظب نباشند ممکن است جانشان را از دست بدهند . دو سال و نیم از اقامتمان در امریکا می گذشت که یک روز تصمیم گرفتیم برای دیدن پسر دایی ام به ایالت تگزاس برویم . نیمی از راه را در بزرگراه پیموده بودیم که متوجه شدیم تصادف شده و راه را بسته اند . ماشین را به حاشیه اوردم و پیاده شدم تا ببینم چه خبر شده . اما ناگهان چند مرد مسلح دوره مان کردند و هر چه پول و طلا داشتیم از ما گرفتند .
ان لعنتی ها به این هم اکتفا نکردند و زنم را با خودشان بردند . هر چه التماس کردم فایده ای نداشت . تهدید کردند اگر تعقیبشان کنم یا به پلیس خبر بدهم . زنم و خودم را می کشند. ان تصادف ساختگی همه چیز مرا از من گرفت . سه روز بعد زنم به خانه برگشت با حال و وضعی که قابل گفتن نیست . بعد از رسوایی خود او دیگر حاضر نبود لحظه ای در امریکا بماند.
چند هفته بعد به ایران برگشتیم . زنم از ان موقع به بعد روحیه خوبی ندارد و مدام می گوید مرا طلاق بده و پی زندگی خودت برو !او خودش را مسبب همه این اتفاقات بد می داند. دخترم به خاطر دو سال و نیم زندگی در امریکا به حدی غرب زده شده که کنترلش در اینجا مشکل است.
اقای داودی که حرفهایش تمام شد . زنم کتایون کلمه ای حرف نزد . باجناقم فرشید هم دمغ شده بود.
اقای داودی گفت:- خلاصه بابک باید همه چیز را از صفر شروع کند و این خیلی مشکل است.
بر اساس مجله روزهای زندگی که هر ماه منتشر میشود .قیمت این مجله ۵۰۰ تومان میباشد وبرای هر مقطع سنی مفید و اموزنده است وکلا از هر منبعی اعم از(پزشکی . هنرمندان . اجتماعی . مذهبی .اشپزی . روانشناسی و...........) سخن گفته بسیار زیباست . پیشنهاد می کنم هر ماه تهیه کنید پشیمون نمیشید.
موفق باشید.
نوشته شده توسط سارا | لينک ثابت
|در ساعت0:47|