به سپیده قسم که هر سپیده دم چشمان دلم روبروی خورشید است تا توبا خورشید طلوع کنی.
به غروب خورشید سوگند که هر غروب ، دستان دلم به التماس باز گشتت رو به افول
خورشید نیایش می کنند.
نمی دانم کی خواهی آمد ؟ سپیده فلق یا غروب شفق.!
خوب می دانم کی رفته ای ؟ اما نمی دانم کی باز می گردی
یادم می آید سپیده ی سپید روز بود که بار سفر بستی؟ . نه !
غروب شفق بود که وداع کردی ؟
آه ! چه می گویم تو هرگز بار سفر نبستی ، تو هرگز وداع نکردی؟
تو نهایت همه ی خوبیها هستی ومن می خواهم همسفر جاده های خوبی تو باشم.
گلو گاه تنگ ترین کوچه ها نام ترا خوب می دانند...
چرا که نام ترا روزهاست تکرار کرده ام فریاد کرده ام .
می دانم زیباترین کلام ، زمانی به روشنی می رسد که تو بر زبان جاری سازی.
می دانی دلم برای تردی نگاهت به وسعت آسمان تنگ است.
گوش دل می سپارم برای شنیدنت ، دلم به ظهور معجزه می اندیشد که تو بیایی
منجی می شوی و به دادم نمی رسی؟؟!هادی می شوی راه بر من نمی گشایی ؟!!
امروز سبد سبد یاس از باغچه ی آرزوهایم چیدم ودر گذر کوچه، فرش کردم.
تا تو بیایی من چشم به راهم!....

نوشته شده توسط سایه | لينک ثابت
|در ساعت15:8|