
آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،
از های و هوی مردم اين شهر نانجيب.
آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
ديوارهای سنگی از کوچه بی نصيب.
آقا اجازه! باز به من طعنه می زنند
عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب.
شيرينی وجود مرا تلخ می کنند
فرهادهای کينه پرست پر از فريب!
آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمی شويم! بيا: ماجرای «سيب»!
باشد! سکوت می کنم اما خودت ببين..!
آقا اجازه! منتظرند اينهمه غريب....
نوشته شده توسط سیدا | لينک ثابت
|در ساعت6:15|